فیلی سفید بالای درخت نخل نشسته بود و کمک می خواست : « یکی مرا پایین بیاورد ! » خرگوش صدای او را شنید و با تعجّب پرسید : « تو چطور آن بالا رفتهای ؟ » فیل جواب داد : « نمیدانم . مهم نیست . فکری برای پایین آمدنم بکن ! » آهو از راه رسید و وقتی از ماجرا خبردار شد از فیل پرسید : تو چطور آن بالا رفتهای ؟ فیل جواب داد : نمی دانم .... آه چه اهمّیّتی دارد . لطفاً فکری برای پایین آمدنم بکنید ! امّا خرگوش و آهو درباره ی این که فیل چه طور توانسته بالای درخت برود حرف می زدند . موشی از آنجا رد شد و پرسید : درباره چی حرف می زنید ؟ آهو و خرگوش فیل بالای درخت را نشان دادند و ماجرا را تعریف کردند . موش از فیل پرسید : تو چطور آن بالا رفتهای ؟ فیل که خسته شده بود جواب داد : مرا پایین بیاورید . چه اهمّیّتی دارد که ...
بعد از موش زرّافه آمد و پرسید : تو چطور آن بالا رفتهای ؟ شغال آمد و پرسید : تو چطور آن بالا رفتهای ؟ سؤال شیر و پلنگ و گورکن و روباه و خر و کرم شبتاب و مارمولک هم همین بود . کم کم هوا تاریک شد . دیگر کسی فیل را نمی دید . امّا صدای او هنوز هم به گوش می رسید . « مرا بیاورید پایین ! » حیوانات با هم حرف می زدند و درباره این که چگونه فیل توانسته بالای درخت برود بحث می کردند . ناگهان در تاریکی شب صدای هولناکی به گوش رسید . حیوانات ساکت شدند . بعد صدای نالهای بلند شد . خر گفت : « یکی دارد ناله می کند. » خرگوش گفت : « آره ... یکی دارد ناله می کند . » یک دسته کرم شبتاب از راه رسید و صحنه روشن شد . همه فیل را دیدند که روی زمین افتاده بود و ناله می کرد. زرّافه پرسید : « اِ ... تو چطور پایین آمدی ؟ ! » آهو پرسید : « تو چطور آمدی پایین ... » شیر گفت : « برایم جالب است بدانم تو چطور پایین آمدی ؟ »
بقیّه ی حیوانات هم همین سؤال را داشتند. ((فریبا کلهر

+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:18  توسط رابرت پاتینسون
|
به نظر شما کدام تیم قهرمان جام جهانی فوتبال سال ۲۰۱۰ می شود. اسپانیا یا هلند؟
چه تیمی سوم می شود آلمان یا اروگوئه؟
هیچ چیز معلوم نیست.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:59  توسط رابرت پاتینسون
|
بوی خوش اونو حس می کنی ! فوق العاده است !!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 8:6  توسط رابرت پاتینسون
|
چگونگي پيدايش جام جهاني
جام جهانی فوتبال كه مهمترين رويداد ورزشي جهان به حساب ميآيد، از سال 1930 و هر 4 سال يک بار برگزار میشود. با آنکه فدراسيون جهانی فوتبال فيفا در سال 1904 تاسيس شد اما نخستين جام جهانی 26 سال بعد برگزار شد. فيفا در 28 مه سال 1928 در نشست سالانه خود در آمستردام خبر از برگزاری تورنمنتی داد که تيم فوتبال تمام اعضای اين فدراسيون میتوانستند در آن شرکت كنند. برگزاری جام جهانی طرحی بود که ژول ريمه فرانسوی سومين رئيس فيفا سالها در ذهن خود میپروراند. پيش از آن، مسابقات بينالمللی فوتبال فقط به المپيک محدود میشد که عموما فوتبال زير سايه ورزشهای ديگر قرار میگرفت.
آفريقاي جنوبي ميزبان جام جهاني 2010 فوتبال
جام جهانی فوتبال ۲۰۱۰ دوره نوزدهم جام جهانی فوتبال به شمار میرود و قرار است از ۱۱ ژوئن، 21 خرداد 1389 تا ۱۱ ژوئیه، 20 تير 1389 در کشور آفریقای جنوبی برگزار شود. این دوره نخستین بار است که جام جهانی در یک کشور عضو کنفدراسیون فوتبال آفریقا میزبانی میشود. كشور آفريقاي جنوبي پس از رقابت با 4 كشور آفريقايي ديگر سرانجام به عنوان ميزبان بازيها توسط فيفا انتخاب گرديد.


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 20:9  توسط رابرت پاتینسون
|
چه مشکل بزرگیه این مسابقات فوتبال و المپیاد و مدارس راهنمایی.من هم توی این مشکلات گیرم.
هفدم که ازمون امام رضا(ع) بود نوزدهم نمونه دولتی بیست و دوم هم که ازمون نصر هستش.
المپیاد و فوتبال هم توی یک روز یعنی بیست و سوم و بیست و چهارم.
من باید همه ی این ها رو شرکت کنم.




+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 13:24  توسط رابرت پاتینسون
|
احساسات من ( سروش ناجی ) از قلم آقای بابا برای کلاس دوست داشتنی

آن روز که بچّه ها رفتند ، مثل همیشه ، دل هایشان را گذاشتند پیش من !
و من با این همه دل آسمانی ...
روی صندلی ، چشم دوخته به میز و نیمکت های خالی ، سر در جیب تفکّر ، و یک دنیا خاطره ... روز آخر پسرم سروش ناجی احساسات خود را از خاطرات تحصیلی ـ با ذکر نام همه ی دوستانش ـ در پاپان دوره ی پنج ساله ی ابتدایی به قلم آقای بابا ، این گونه برای همه ی ما بیان کرد :

درب کشویی
از آن روزی که نرم و شاد و خندان نهادم پای خود را در دبستان
گذشته ست ، چهار سال و نه ، ماهی در آن غمگین هم بودم ، گاهی
لباسهامان بشد یک شکل و یک رنگ و من گشتم از این نظم عجیب ، منگ
کلاس ها هم ، همه یک دست و بی روح نبود هیچ درب مهری ، باز و مفتوح

گذشت سه سال و من گفتم : خدایا ندارد مشکل ما ، چاره آیا ؟ !
چرا باید به فکر بیست باشم نمی خواهم ! کمک کن نیست باشم !
که ناگه چشم من افتاد یه هویی به یک درب عجیب ، درب کشویی !
کمی از لای در را ، وا نمودم خودم را تا به گردن ، جا نمودم

عجب جایی ، عجب رنگی ، چه بویی ! تو گویی در کنار باغ و جویی !
به هر گوشه بدیدم فکر تازه که با عشق و محبّت چاره سازه
کشیدم حسرت و کردم صبوری و طی شد ، چهار سالی ، زور زوری !
که تا در این بهشت جاودانی نمودم راه خود ، ای یار جانی

در این جا هر چه بود ، مهر و وفا بود کنار درس خواندن ، نکته ها بود
حضور همدلی ها بود و خنده نمودم کینه ها را خوب رنده !
اگر هم از کسی رنجور بودم به زحمت ساعتی را دور بودم
چه مدت ها که با « احسان » و « حیدر» بماندم منتظر در پشت دفتر !

اس ام اس های زیبای « هنرمند » چه آسان گریه را می کرد لبخند
از آن « فتح دهولی » ، مرد تاریخ که می زد با سبیل هایش به من سیخ
(فتح دوهولی ، یک شخصیّت ساختگی تاریخی ؛ که ابتکار دوستمان سید رسول هاشم آبادی بود . )
و از « سید علی » این یار دیرین که حتی قهرهایش بود شیرین
و از پای شکسته ی « مهذب » که بود در اوج دانش بس مؤدّب
« بمانی » که پس از هر امتحانی بگفت ترکید مخم ای کاش بدانی
و از نقّاشی های ناز « صدری » که بودند گوشه ای از راز صدری
« کمالی » « جعفری » « ایمن شهیدی » « معین » خان و « غلامی » و « حمیدی »
و از « صالح نیا » « بیژن » « سعیدی » که دادند از محبت ها نویدی
« علوی » با دو چشمان نجیبش و « مهدی یار» و هجران غریبش
و از« مشرف » و « اسلامی » و « شاپور » « توحیدی » هم صدای « اسماعیل پور»
و « اصغرزاده » « نیک ذات » و « مجرد » و شوخی های زیبای مجرد
کتک های فراوانی که « طوسی » و من هی میزدیم بعدش روبوسی
از این مجموعه ی زیبا خدایا چگونه دور مانم ، یا خدایا
آهای درب کشویی یاریم کن نگاهی تو ، به اشک و زاریم کن
تو که راه نجاتم ، یاد دادی به لبهام قدرت فریاد دادی
تو که با صبر و مهر و همزبانی همه اسرار خوبی ها ، بدانی
کمک کن تا که دربی چون تو باشم کمک کن تا ز تاریکی رها شم
کمک کن تا کلاسی چون تو زیبا بسازم روزی از عمرم به دنیا
متشکرم از سروش ، بچّه ها و آقای بابا
که این زیباترین بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 20:3  توسط رابرت پاتینسون
|
یادتون هست هدیه ی مسابقه ی قصّه بچّه ها ، سرزمین عجایب بود .
دلمون می خواست این هدیه رو به همه بدیم امّا دستمون کوتاه و شرکت بقیه رو در سرزمین عجایب به والدین عزیز واگذار کردیم که فقط چند تا از عزیزان فرصت شرکت در برنامه ی ما و بچّه ها رو داشتن . به هر حال خوش گذشت و متشکرم از همراهی اولیا .
امیدوارم به پسر عموی کوچولوی امیر حسین که ما رو در این برنامه همراهی کرده بود ،خوش گذشته باشه !
از همه بیشتر ، ماشین برقی برای بچّه ها جاذبه داشت ، که چند بار ماشین سواری کردن !

تیکت ها یا برگه های جایزه ی برخی از وسایل ،حرص بعضی از بچّه ها رو حسابی درآورده بود .

مامان و خواهر مهربون علی اکبر هم اومده بودن ؛ ولی خواهر جون همراه مامان در همون دقایق اوّل به علّت آلودگی صوتی زیاد محیط ؛ از ساختمان خارج شدن ولی تا آخر برنامه موندن .
من و علی اکبر از اون ها خیلی خیلی ممنون هستیم که برامون این قدر صبر کردن .
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:34  توسط رابرت پاتینسون
|
ماجرا از این قراره : چند وقت قبل دوستم سروش ، وقتی وسایل کار خود را از کیفش در می آورد ؛ یک لباس کوچولو هم از کیفش روی زمین افتاد که توجّه مرا جلب کرد .
آن را برداشتم و گفتم : این چیه ؟ گفت : این لباس دوران کودکی من است نمی دونم چطوری تو کیفم اومده ! من هم که دنبال دردسرم ، گفتم : به به بچّه ها لباس کوچولوی دوستمون رو ! ببینم این لباس مال چند سالگی شماست ؟ گفت : وقتی متولّد شدم اینو تنم کردن . و همه ی بچّه ها ذوق زده ، زدن زیر خندیده . همین شد که با بچّه ها قرار گذاشتم هر کسی یه دونه از کوچکترین لباس هایی رو که از دوران کودکی خود داره به کلاس بیاره تا یک نمایشگاه از لباس های دوران کودکی درست کنیم ...
و ما تونستیم با تعدادی لباس ؛ خاطرات دوران طفولیّت بچّه ها رو با شیرینی تمام ، مرور کنیم .
مامان علی اکبر می گفتن : برای خود من هم جالب بود چون خیلی وقت بود سراغ وسایل کودکی پسرم نرفته بودم .
مامان محمّد همراه لباسی که فرستاده بودن ، برامون از دوران تولّد پسرمون نوشته بودن ، که برای بچّه ها خیلی شنیدنی بود .
از همه جالب تر ، پستونک سیّد رسول بود که کلّی همه ی ما رو سرکار گذاشته بود !!!

از سرکار خانم رفیعی که در چیدن لباس ها کمک زیادی کردن خیلی خیلی ممنوووووووون .
از طرف همه !!!
البته این ها را معلم من نوشته که من نوشته را تغییر دادم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:28  توسط رابرت پاتینسون
|
هی ببخشید ، منو می شناسین ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 13:30  توسط رابرت پاتینسون
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:32  توسط رابرت پاتینسون
|